روزهای تلخ و شیرین
روز7مرداد روز سرنوشت روز کنکور روز پر از هیجان روز پر از استرس روزی که توصیف کردنش خیلی سخته بالاخره از راه رسید. روز قبلش اصلا نتونستم خوب بخوابم تا نصف شب بیدار بودم و دعا میکردم خلاصه ساعت 13:30 دقیقه از خونه به همراه خانواده گرامی راه افتادیم.تو راه خیلی استرس داشتم ساعت 15رفتیم تو و در و بستند خیلی خوشحال شدم وقتی با دوستام یه جا بودیم و از اون بیشتر خوشحال شدم وقتی دیدم یکی از دوستای صمیمیم دقیقا پشت سر من میشینه. خلاصه ساعت سه و نیم شروع شد تا ساعت پنج نشستمو با شادی و رضایت همرو با دقت تست زدم راستی فردا ماه مبارک رمضان شروع میشه خیلی خوبی عاشق این ماهم چون یه ارامشی بهم میده. بالاخره امتحانا تموم شدو کارناممو با شادی و رضایت گرفتم. الانم دارم یه کله برای کنکور میخونم. از درس بگذریم تو این ماه اتفاقای خوبی برام افتاده: مهمترینش به دنیا اومدن یه کوچولوی ناز که پسر دایی گلم میشه 20تیر چشماشو به این دنیا باز کرد اسمشم گذاشتن علی مسافرت عید محشر بود ۴ساعته رسیدیم هوا هم خیلی سرد بود از روزی که رسیدیم تا روزی که برگردیم همش بارون میومد،ولی ما هم کم نیوردیم و همش میرفتیم بیرون گردش. شب اول که رسیدیم از شیرینی فروشی بزرگی توی فومن یه کیک خوشگل خریدیم و برای اولین بار تولدمو توی یه شهر دیگه جشن گرفتیم. بعد از خوردن شام یکمی استراحت کردیمو ساعت ٢ برای سال تحویل بیدار شدیم دور کرسی که توی اون هوای سرد خالم درست کرده بود نشستیم و منتظر سال جدید بودیم. وقتی سال تحویل شد به همدیگه تبریک گفتیم روزهای دیگه هم یا تو خونه بودیم و دور هم میگفتیمو می خندیدیم،مخصوصا وقتی منو خواهرمو پسرخاله هام بازی میکردیم انقدر سوژه درست میکردیم و لقب های مختلف به اطرافیانو فک و فامیل میدادیم. روز پنج شنبه که میشد۴عید صبح بعد از صبحونه حاضر شدیمو راهی تهران شدیم. وقتی رسیدیم انقدر دلم گرفته بود و خسته بودم که خوابم برد. روز ۵شنبه که میشد ٢٩اردیبهشت تولد دوتا از دوستامون بود که رفتیم مدرسه فقط کلاس ما اومده بود،بخاطر همین کلی غرغر از مدیرو معاون و حتی مستختمامون شنیدیم اما ما هم که پرو کم نیوردیمو اینهم آخرین مطلب در مورد مدرسه ،به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقیست. راستی دفترچه کنکور سراسری رو گرفتمو ثبت نام کردم انشاالله توی دانشگاه خوب قبول میشم. آمین. امروز ٢٩/١٢/١٣٨٩ آخرین روز سال ٨٩ هست . پیشاپیش عید همه مبارک، الان که دارم این مطلب رو مینویسم در حال جمع کردن وسایلمون هستیم که به امید خدا ظهر راه بیفتیم بریم گیلان ویلای خالم اینا. توی این ماه خیلی اتفاق های خوب و بد برام اتفاق افتاده: ١. این ماه توی مدرسه ژوژمان(نمایشگاه) از کارامون داشتیم که از طرف اداره آموزش و پرورش اومدن و استقبال زیادی از کارامون کردن. ٢.فوت خاله مامانم که روز ۴شنبه سوری بود و خانواده مامانم و تو روزای عید سیاه پوش کرد روحش شاد . ٣. خیلی وقت بود که دلم میخواست گوشامو سوراخ کنم (البته وقتی ١سالم بود توسط مادر شوهر خالم با سوزن گوشم سوراخ شد ولی کج یکی پایین یکی بالا) ۴.و در آخر که از همه برام خوشحال کننده تره اینکه امروز تولدمه یک سال دیگه هم گذشت یکسال بزرگتر شدیم یک سال اتفاقای مختلف رو پشت سر گذاشتیم. امیدوارم سال ٩٠ سالی پر از اتفاق های خوب برای همه باشه . وقتی از سفر برگشتم گذارشش رو مینویسم. (خداحافظ ) بعد شروع شدن مدرسه ها هیچ کار دیگه ای نداشتم و چون سال آخر هم هست که دارم مدرسه میرم و تابستون هم کنکور دارم نشستم پای درس هنوز باورم نمیشه که بالا خره بعد از 11سال درس خوندن دیگه مدرسه تموم شد. اتفاق بعدی ماه محرم بود که خیلی دوسش دارم حسابی تو شبای محرم دعا کردم و زیارت عاشورا خوندم ،کلی هم نذری جم کردم. بعد از اونهم که امتحانات ترم شروع شد که خدا رو شکر خیلی خوب از پسشون برومدم. و دیگر هیچ................... وای خدای من خیلی وقته که نیومدم هرچند خاطره زیادی ندارم.خوب به نام خدا شروع کنیم ببینم چی دارم. بعد از اون مسافرت دسته جمعی دیگه نه کاری کردم و نه جایی رفتم. تا این که ماه مبارک رمضان فرا رسید و منم خدا رو شکر امسال همه روزهامو گرفتم حدود دو هفته بعد مدارس باز شد و ما هم مثل یه دختر خوب لباسای اتو کشیدمونو پوشیدیمو کیفمونو انداختیم پشتمون و راهی مدرسه شدیم. امسال آخرین سالی هست که مدرسه میرم ایشالا ساله دیگه جزء دانشگاهی ها میشم. الان هم که ١هفته از مدارس میگذره دارم این پستو میذارم. راستی ۵شنبه عروسی دایی جونم هست خاطره ی دیگه ای ندارم ،پس................ بالاخره بعد از کلی امتحان دوباره تابستونو دیدیم اما با اصرار مامان جونم کلاس های تابستونی ثبت نام کردیم. اما از اول مرداد تابستونم شروع شد دوشنبه شب شب نیمه شعبان بار سفر رو بستیمو ساعت ۴صبح راهی شهر گیلان شدیم یه مسافرت دسته جمعی باحال که ما و دایی هام و خاله هام با خانواده هاشون رفتیم یه ۴ روزی تو ویلای خاله بزرگم تلپ شدیم. جای همگی خالی چقدر خوش گذشت روز اول که نیمه شعبان هم بود خاله کوچیکم نذری درست کرده بود بردیم توی یه امام زاده بزرگ که بهش امام زاده جواد میگفتند(شهیدی بود که مردم اونجا خیلی بهش احترام میگذاشتند) پخش کردیم . وای چقدر خندیدیم همه غذا ها توی یه چشم به هم زدن تموم شد هرکی میومد با کلی ایلو طایفش روز دوم بعد از ناهار رفتیم دریا و چون زنونه مردونش جدا نشده بود هممون همونطور با لباس پریدیم وسط اب وای که چقدر حال داد دختر خالم رومینا جون که ٢ سالشه انقدر بهش خوش گذشته بود که تا روزی که میخواستیم برگردیم تهران همش میگفت بریم دریا... روز سوم هم ناهار رفتیم توی دل یه جنگل و یه جوجه کباب مشتی زدیم تو رگ روز چهارم هم بعد از صبحونه همگی راه افتادیم اومدیم تهران تصور کنین ظهر جمعه از مسافرت برسی تهران خسته اون فضا هم باعث گریت میشه.خلاصه اینم از مسافرت تابستونی من که یه مسافرت به یاد موندنی برم شد. دوستداشتم بیشتر از این بنویسم اما بیشتر شخصی بود و نمیشد نوشت اما مطمئنم خاله شبنم مفصل تر از من تو وبلاگ رومی جون مینویسه. فعلا.... سلام می خوام اولین مطلب وبلاگم رو با معرفی خودم شروع کنم. من نخودک هستم یه دختر ١۶ساله که دیگران رو به اندازه خودشون دوست دارم. سال سوم دبیرستانم تو رشته گرافیک خانوادمو خیلی دوست دارم یه خواهر به نام هلیا دارم که ٧سال از خودم کوچیک تره امیدوارم از وبلاگم خوشتون بیاد. 
تا اینکه رسیدیم و چندتا از دوستای صمیمیمو دیدم و باهاشون و در کناشون آرامش خاصی گرفتم.


البته به غیر از ریاضی 2 که تو درسای رشته ی ما نبود و فرصتی هم برای یادگرفتنش نداشتم. ولی خدارو شکر خیلی راضی بودم .حالا باید تا شهریور منتظر قبول شدگان بمونیم.







،واتفاقای دیگه مثل دو تا عروسی رفتنام تولد دوستم که خدارو شکر همش خوب بودن و ازشون حسابی لذت بردم.
خالم و خانوادش با گرمی ازمون استقبال کردند.


و به مادر بزرگمو داییم زنگ زدیم و تبریک گفتیم
چون همه موقع سال تحویل بیدار بودن. بعد خوردن چای و شیرینی عید رفتیم خوابیدیم.
یا میرفتیم بیرون .
از فردای اونروز هم مهمونیهامونو رفتیم. روز ١٣ بدر هم همه رفتیم خونه مادر بزرگمینا و ناهار خوردیم و بعدازظهر برگشتیم خونه و برای مدرسه حاضر شدیم.بعد از عید مدرسه ها خیلی شل و ول شدن ما هم که همه ی درسامونو قبل از عید تموم کرده بودیم فقط دوره میکردیم.
چون داشتن کلاسارو برای امتحانای خرداد آماده می کردند.
براشون جشن گرفتیم و کلی خوش گذشت زدیمو رقصیدیم کادو دادیم کیک و ساندویچ خوردیم و معلم گلمونم که خیلی ماهه
و اهل حال ازمون کلی عکسو فیلم گرفت و پا به پای ما شادی میکرد. آخر زنگ هم از معلمو بعضی شاگردا که همدیگرو توی تابستون نمیدیدیم خداحافظی کردیم
و سال سوم هنرستان و آخرین سالی رو که اومدیم مدرسه به پایان رسوندیم.








دو روز پیش که مامانم به خاطر سرما خوردگیش میخواست بره دکتر اتفاقی باهاش رفتم و گوشامو سوراخ کردم البته به اون قبلیا دست نزدم دو جفت دیگه سوراخ کردم خیلی خوشگله .

. خیلی خوشحالم چون امروز ١٧ساله شدم و کلی هم اس ام اس تبریک و کادو دریافت کردم. از همشون ممنونم که به یادم بودن مخصوصأ دوستای عزیزم
. 


،١شهریور ماه تولد خواهرم بود یه جشن کوچولوی دوره همی گرفتیمو
خواهرمو به سن های دو رقمی بدرقه کردیم بله ١٠ساله شد
.١٠شهریور هم تولد مامان و بابای گلم بود که متاسفانه با ٢١ماه رمضان در یک روز قرار گرفت،مامانم هر سال ٢١رمضان نزری داره به خاطر همین اونروز رفتیم خونه مامان بزرگمو آش خوشمزه ی مامانمو پختیمو پخش کردیم.


خیلی خوشحالم و براشون آرزوی خوشبختی میکنم.


اما خدا رو شکر زود تموم شد تیر ماه رو با کلاس گذروندم .
اما مهم این بود که نذرشو داد. خلاصه اون روز این جوری گذشت.
اونروز هم هوا خیلی سرد بود وقتی برگشتیم خونه بخاطر خیسی لباسهامون یه قلنج حسابی کردیم.
بعدشم رفتیم اینورو اونور گردش بعدشم رفتیم موزه تاریخی گیلان که خونه های ٨٠ سال به بالا اونجا بود از جمله خونه میرزا کوچک خان کلی عکس گرفتیم و از گرمای فراوان هلاک شدیم.



| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |


